تمام نا تمام من با تو تمام مي شود

 شعری برای پسرم

مرد کوچک مادر
فدای قد و بالایت
خوب به حرفهای مادرت گوش کن

حرفهایِ شاید تلخ و سنگینیست

اما باید از همین بچگی ات
برایت بگویم تا در آینده اماده باشی برای مرد شدن

تو قرار است مرد خوبی شوی
مرد خوب بودن کار سختیست

اینکه قوی باشی اما مهربان
صدایت پر جذبه باشد اما نه بلند

اینکه باید گلیم خودت را از آب بکشی بیرون
و مهم تر اینکه باید تکیه گاه باشی

عزیز دل مادر 
تکیه گاه بودن سخت ترین قسمت مردانگیست

اول از همه باید تکیه گاه خودت باشی
و بعد عشقت

عشق چیز عجیبی نیست
حسی است مثل موقع هایی که صدایم میکنی :" مادر" 
من میگویم : جان مادر

و به همین مقدسیست

عاشقی را کم کم خودم یادت می دهم

لابه لای حروف الفبا و اعداد
خودم عادتت می دهم به گفتن دوستت دارم

گل خریدن
قدم زدن
و غافل گیر کردن

پسرم
بزرگ شدن ، جدیست مثل همین بازیهای بچگی ات....
تمام عشقم در تو خلاصه میشود .........

تا ابد" دوستت دارم
"
تو جان منی

جان مادر


+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم آذر 1393 ساعت 22:22 توسط عطربارون

دلتنگم

تازگیا دلم میگیره  

دلم تنگ میشه واسه روزای دوری که دیگه برگشتی ندارن  

دلم می گیره و میرم دنبال کسی که سنگ صبور باشه و همراه ولی همه درگیر زندگی ان و مشغول .اونموقعس  که بیشتر دلم میگیره و دست خیالمو میگیرمو پر می کشم به  روزای خوب. 

آی مردمی که در ساحل نشسته و مشغولید یک نفر از دلتنگی دارد می سپارد جان  


+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم آذر 1393 ساعت 22:13 توسط عطربارون

من

منم هستمممممممممممممممممم
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392 ساعت 21:27 توسط عطربارون

شعر دلتنگی

خیلی وقته

خیلی وقته دیگه بارون نزده
رنگ عشق به این خیابون نزده
خیلی وقته ابری پرپر نشده
دل آسمون سبکتر نشده
مه سرد رو تن پنجره ها
مثل بغض توی سینه منه
ابر چشمام پر اشکه ای خدا
وقتشه دوباره بارون بزنه
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده .......

 

******************************************

گاهی

در لابه لای خط خطی های زندگی

آنچنان بر سر دو راهی می مانی... که ناچار راه سوم را برمیگزینی!...

چقدر زود فراموش می کنیم
وچقدر دیر به یاد می اوریم
سنگینی ثانیه های قدیمی را...


+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392 ساعت 21:11 توسط عطربارون

شعر

اینجا که من رسیده ام …
ته دنیای بدون تو بودن است!!
همانجایی که شاید فکرش را هم نمی کردی دوام بیاورم!
ولی من ایستاده به اینجا رسیده ام!
خوب تماشا کن…
دلم هم تنگ نشده!
یعنی دلم را همانجا پیش خودت گذاشتم …
تو باش و دل من و همه فریادهایی که …

آسمـان هـم کـه بـاشی
بـغلت خـواهــم کـرد …
فـکر گـستـردگـی واژه نبـاش
هـمه در گـوشه ی تـنـهایـی مـن جـا دارنـد …
پـُر از عـاشـقـانـه ای تـو
دیـگر از خـدا چـه بـخواهــم ؟؟؟


+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392 ساعت 15:42 توسط عطربارون

روز زن

زن بودن کار مشکلیست:مجبوری مانند یک کدبانو رفتار کنی مانند یک مرد کار کنی شبیه یک  دختر جوان بنظر برسی و مثل یک خانوم مسن فکر کنی.

ای  بزرگ هنرمند زمان خسته  نباشی.

روز زن مبارک

 


+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1392 ساعت 23:56 توسط عطربارون

سال نو ۱۳۹۲ مبارک

 

 

 


+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1392 ساعت 18:15 توسط عطربارون

به نام حضرت دوست...

ميدوني وقتي خدا داشت بدرقت ميكرد بهت چي گفت !؟!؟!؟!

گفت : جايي كه ميري مردمي داره كه ميشكننت نكنه غصه بخوري من همه جا باهاتم تو تنها نيستي ...

توي كوله بارت عشق ميذارم كه بگذري ...

قلب ميدم كه جا بدي ...

اشك ميدم كه همراهيت كنه و ....

و مرگ ميدم كه بدوني برميگردي پيشم ...

خوش به حالمون که چنین خدایی داریم اما برخورد ما با اون چطوره فقط کافیه یکم فکر کنیم تا جواب این سئوال ساده پیدا کنیم ...!!!!

 


+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391 ساعت 15:4 توسط عطربارون

 
يک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود .
چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد.
 
او برروي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.
 
در کنار او يک بسته بيسکوئيت بود و مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه ميخواند.
 
وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.
پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.»
 
ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برميداشت ، آن مرد هم همين کار را ميکرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نميخواست واکنش نشان دهد.
 
وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بيادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.
اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست! 
او حسابي عصباني شده بود.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه  اعلام شده رفت. 
وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه  بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...
 
در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود.
 
 
- چهار چيز است که نميتوان آنها را باز گرداند...
 
سنگ ...
پس از رها کردن!
 
حرف...         
پس از گفتن!
 
موقعيت...
پس از پايان يافتن!
 
و زمان ...
پس از گذشتن
 
سال نو مبارک

+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391 ساعت 16:50 توسط عطربارون

خداوندا ... خداوندا ... خداوندا ...

قرارم باش و یارم باش و همراهم ،

جهان تاریکی محض است ،

میترسم

کنارم باش

۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱۱

همسر عزیزم:

کنار آشیانه تو آشیانه می کنم

فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم

بپرسدم اگر کسی برای چه تو زنده ای

 ومن برای زندگی تو را بهانه می کنم

 

 


+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ساعت 3:21 توسط عطربارون